قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
1856
تاريخ الفي ( فارسى )
جمعى كثير از لشكريان ديسم او را گذاشته « 1 » به علىّ بن ميشكى پيوستند . بنابراين ، ديسم با جماعت اندك روى از معركهء كارزار گردانيده متوجّه ارمنيه گشت « 2 » . و در اين وقت مرزبان كه در بند بشر اسفار بود ، در قلعهء شميرم بشر اسفار را كشته از بند بيرون آمده باز بر ولايت آذربايجان [ 222 ب ] استيلا يافت . تفصيل اين واقعه در تاريخ ابن أثير چنين آورده كه مادر « 3 » مرزبان جمعى كثير از مردم خود را مال بسيار داد تا به وضع سوداگران شده پيش بشر اسفار فرياد برند كه مرزبان از ما قماش بسيار خريده و بهاى آن نداده ، التماس آن دارم كه ما را رخصت دهى به قلعه رفته زر خود را از مرزبان بستانيم يا او به مادر خود چيزى بنويسد كه او زر ما را بدهد و بشر اسفار را از براى همينكه ايشان را بگذارد كه پيش مرزبان رفته حقّ خود مطالبه نمايند به عنوان پيشكش مبلغ كلّى دادند و وعده نيز به او كردند كه اگر ما حقّ خود از مرزبان بستانيم مبلغى ديگر نيز خدمت مىكنيم . القصّه ، بشر اسفار بنابر طمع شوم ، ايشان را رخصت داد تا پيش مرزبان رفته بهاى قماش طلب نمايند . چون آن جماعت سوداگران به قلعه درآمدند پيش مرزبان رفته مطالبهء زر نمودند . چون مرزبان از حقيقت حال خبر نداشت اوّلا انكار نمود كه من از شما قماشى و چيزى نخريدهام ، ايشان اشاره كرده مضمون حال را خاطرنشان او كردند ، بنابراين مرزبان گفت : مرا به خاطر نيست كه چه مقدار قماش از شما خريدهام . ساعتى باشيد تا من تأمّل كرده به ياد آورم كه چه مبلغ مرا به شما بايد داد . ايشان ساعتى توقّف نموده در وقت فرصت سوهان و زرى كه مادر مرزبان جهت او فرستاده بود ، به مرزبان رسانيده بيرون آمدند . چون بشر از ايشان پرسيد كه مرزبان چه گفت ؟ گفتند : امروز مهلت خواست كه فردا به خاطر خود آورده به مادر خود بنويسد تا او حقّ ما را ادا نمايد . بشر اسفار به اميد آن مبلغ موعود كه ايشان قبول نموده بودند ، فرمود كه شما هر وقتى كه خواهيد برويد و تقاضاى مرزبان مىكرده باشيد . امّا بشر اسفار غلامى داشت در نهايت حسن كه سپر و شمشير او را نگاه مىداشت ، و در اين مدّت كه مرزبان در بند مىبود با آن غلام نظر بازى مىكرد . در اين وقت كه زرى از مادرش به او رسيده بود ، مبلغى كلّى از آنجا به آن غلام داد و به او قرارداد كه اگر او وقت فرصت بر بشر اسفار دست يابد او را تربيت تمام كند . القصّه ، روز ديگر باز سوداگران به طلب زر خود پيش مرزبان رفتند و جمعى كثير را بيرون قلعه در كمين نگاه داشتند . اين روز ، مرزبان بند خود را ساييده بود . اتّفاقا ، در اثناى آنكه سوداگران در طلب زر شدّت مىنمودند بشر اسفار نيز درآمد . مرزبان در مقام تضرّع و زارى
--> ( 1 ) . فقط جستان پسر شرمزان به ديسم وفادار ماند ؛ - احمد كسروى ، شهرياران گمنام ، ص 85 . ( 2 ) . و از آنجا نيز به بغداد پيش معزّ الدّوله رفت ؛ - ابن مسكويه ، تجارب الامم ، وقايع سال سيصد و چهل و سيّم هجرى . ( 3 ) . وى خراسويه دختر جستان بن وهسودان پادشاه ديلمان است .